Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
اندیشه ها و یادداشتها
سه شنبه 03 فروردین 1395
نظرات 0   بازدیدها: 419
  • ارسال به دوستان
  • چاپ خبر
آمدن عيد مبارک بادت!

آمدن عيد مبارک بادت!

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز به جام باده کن عزم درست

...

خيام را دوست دارم. يکجورايي شبيه هم هستيم؟! نوارِ(اکنون سي دي) رباعيات خيام با صداي شاملو، آواز شجريان و آهنگسازي شهبازيان، سالها همدم من بوده و هست. و عجيب و جالب است که آن نوا و آن شعرها، با آن مضامينِ ناپايداري روزگار و گذر عمر، همواره اوقات مرا خوش مي سازند. ياد بهار در دلم تازه مي کنند و مرا به صبح هاي دل انگيز نيشابور مي برند. 

آن جايي که شجريان مي خواند: مي نوش که عمر جاوداني اين است...بي اختيار مرا به رقص وا مي دارد. چند سالي پيش، در يک روز باراني براي زيارت آرامگاه خيام رفته بودم..از کتابفروشي داخل مجموعه، صداي همين نوار مي آمد...حالي پيدا کردم...

...اين قافله عمر عجب مي گذرد...

...

عيد امسال در کيش و در خدمت اخوي بزرگ بودم. شب سال نو...به وصيت سعدي و حافظ و خيام عمل کرديم... شبي خوش است به اين قصه اش دراز کنيد...

از عشق و عاشقي گفتيم... از دردها و رنج ها...از گشايش ها و بخت ياري ها ...از مادر ..از خواهر ..از همه..

حاصل سخن اين بود: 

آسان بگيريم...

...

خواستم سخني بگويم...ديدم هيچ کلامي بهتر از شعر نادر پور نيست:

من مرغ كور جنگل شب بودم

باد غريب،محرم رازم بود

چون بار شب به روي پرم مي ريخت

تنها به خواب مرگ نيازم بود


هرگز ز لابلاي هزاران برگ

برمن نمي شكفت گل خورشيد

هرگز گلابدان بلور ماه

بر من گلاب نور نمي پاشيد


من مرغ كور جنگل شب بودم

برق ستارگان شب از من دور

در چشم من كه پرده ي ظلمت داشت

فانوس دست رهگذران،بي نور


من مرغ كور جنگل شب بودم

در قلب من هميشه زمستان بود

رنگ خزان و سايه ي تابستان

در پيش چشم من همه يكسان بود


مي سوختم چو هيزم تر در خويش

دودم به چشم بي هنرم ميرفت

چون آتش غروب فرو مي مرد

تنها،سرم به زير پرم مي رفت


يكشب كه باد،سم به زمين مي كوفت

وز يال او شراره فرو مي ريخت

يكشب كه از خروش هزاران رعد

گوئي كه سنگپاره فرو مي ريخت:


از لابلاي توده ي تاريكي

دستي درون  لانه ي من لغزيد

وز لرزه اي كه در تن من افكند

بنياد آشيانه ي من لرزيد


يكدم،فشار گرم سر انگشتش

چون شعله بالهاي مرا سوزاند

چون پنجه اش به روي تنم لغزيد

قلب من از تلاش تپيدن ماند


غافل كه در سپيده دم اين دست

خورشيد بود و گرمي آتش بود

با سرمه اي دو چشم مرا وا كرد

اين دست را خيال نوازش بود


زان پس،شبان تيره ي بي مهتاب

منقار غم به خاك نماليدم

چون نور آرزو بدلم تابيد

در آرزوي صبح، نناليدم


اين دست گرم،دست تو بود اي عشق

دست تو بود و آتش جاويدت

من مرغ كور جنگل شب بودم

بينا شدم به سرمه ي خورشيدت!




تصاویر

  • آمدن عيد مبارک بادت!

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.