Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
اندیشه ها و یادداشتها
يکشنبه 01 تیر 1393
نظرات 0   بازدیدها: 895
  • ارسال به دوستان
  • چاپ خبر
توماژفسکي!

توماژفسکي!

عمرا که اين اسم را شنيده باشيد! توماژفسکي دروازه بان افسانه اي تيم ملي لهستان در دهه هفتاد ميلادي بود. سالهاي خوش کودکي و نوجواني بنده. در آن سالها هنوز به شهر ما تلويزيون نيامده بود و بازيهاي جام جهاني 1974 را با پسر عمه هايم در نيشابور ديدم. يکي شون طرفدار آلمان بود و يکي ديگر طرفدار هلند. اما من شيفته دروازه باني بنام توماژفسکي شدم. فوتبال که بازي مي کرديم، من دروازه مي ايستادم. از پريدن و شيرجه زدن و زمين خوردن لذت مي بردم. بارها حرکت آهسته!! پرش دروازه بان ها را روي تخت و رختخوابها تکرار مي کردم. از تنها بازيکن ايراني هم که واقعا خوشم مي آمد، ناصر حجازي بود. بگذريم

سالها گذشت. سالهاي جنگ بود. سوپري سر خيابان ويژه نامه اطلاعات ورزشي را آورده بود، ويژه نامه رنگي جام جهاني. و روزهاي بلند آن تابستان در لابلاي صفحات رنگي آن مجله به همراه خربزه و هندوانه و گيلاس و گوجه سبز و زرد آلو گذشت. در اين ويژه نامه خبري از جنگ و اوضاع کشور نبود. بر خلاف فضاي خاکستري دور و برم،  قرمز، آبي، نارنجي، سبز و زرد بود. شب و روزمان به ديدن بازيها با تاخيري دو روزه! مي گذشت و تصاوير چنان بود که اصلا تماشگري وجود نداشت! و البته همراه با مزخرف گويي هايي شفيعي و بهروان. اما هرچه بود فرصتي و بهانه اي بود براي حضوري کوتاه در دنيايي ديگر

برادر بزرگم خوره فوتبال است. بازي اش بد هم نيست ولي خشن است. يکي از عموهايم هم فوتبالي است. جواني اش خوب مي دويد...مي شد که ديشب باهم باشيم. فوتبال ببينيم و داد و بيداد کنيم و غر بزنيم و ناسزا بگوييم و البته نان و ماستي هم باهم بخوريم. اما نشد. من کجا و حميد کجا و عمو سعيد کجا؟!

 

چندي پيش، که در فرصتي ديرياب و کمياب با هم بوديم، بر سرگردنه اي توي بارش بي امان برف و براي بازکردن گير و گره هاي زنجير چرخ گرفتار شديم... گردنه هاي زندگي ما را گرفتار کرد و ازهم دور کرد. بازم خدارا شکر! اما شادي ديشب را از دست داديم.

 

تصاویر

  • توماژفسکي!

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.