Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
اندیشه ها و یادداشتها
شنبه 07 تیر 1393
نظرات 0   بازدیدها: 848
  • ارسال به دوستان
  • چاپ خبر
اميد

اميد

مي خواستم براي کسي مطلبي بنويسم. ديدم بهترين مطلع مي تواند با " اميد" آغاز شود. همينطور که در ذهن، که ديگر کم کم به مقام والاي کند ذهني رسيده است، دنبال يک چيزي مي گشتم که شروع مشعشعانه اي باشد و بقول خاله سوسکه: جادو کنه، طلسم باشه، به رنگ گندميم بياد و صدام کني خوشم بياد و باقي قضايا، جز چند شعر بند تنباني و حرفهاي الکي و خر رنگ کني چيزي نيافتم. يک کم که بيشتر گشتم آن افسانه و اسطوره معروف يونيانان، "جعبه پاندورا" بر خاطرم گذشت. همانکه مي گويد:

 پاندورا نخستين زن روي زمين بود. خدايان هريک به او هديه اي دادند: زيبايي، چابکي، مهرباني و ...و به اين دليل هرمس به او نام پاندورا به معني " تمام نعمت ها" داد. او در جعبه اي که نبايد مي گشود را گشود و تمام بلاها و مصائب از درون جعبه به دنياي انسانها رها شدند. خدايان به زئوس گفتند که بدين ترتيب بشر از صفحه خاک محو مي شود. زئوس گفت" نه! چون آخرين چيزي که درون جعبه بود، اميد است و اميد آنها را زنده و باقي نگه مي دارد .

خوب اين يکي بد نبود. اما اولا که اسطوره يونانيان به ما چه!؟ دوما  اين خدايان و هرکول بازيها لايق دوران کودکي و نوجواني بنده و فيلمهاي هرکول و ماسيس و خشم خدايان و پشم زرين و....است و سوما هم ... چيزي به ذهنم نمي رسد!!!

گفتم در اين جام جهان نما، گوگل، نگاهي بيندازم و جستجويي کنم ببينم چه يافت مي شود. يک ميليون و هشتصد و چهل هزار مدخل فارسي يافت!! بالاي صفحه هم مزين به عکس جناب اميد خواننده بود. اما دريغ از يک مطلب دندان گيري، شعر قشنگي، حرف و سخن نويي. هيچي!

 

از پنجره اتاق کار من، در طبقه همکف،  گلهاي کاغذي محوطه اداره ديده مي شود. البته پنجره کوچکي است با نرده هايي زشت و بي قواره. که نمي دانم کدام آدم کج سليقه اي آنرا کار گذاشته. چون نه چيز قابل دزديدني داريم  و نه پنجره ها به گونه اي است که ما بتوانيم بدون ديده شدن توسط نگهبان ساختمان از محل کار جيم بشويم. يعني اصلا باز نميشود!!بگذريم. اين بوته هاي بزرگ گل کاغذي که در واقع درختچه اي هستند، محل زندگي بدون اغراق دهها گنجشک است. آب اداره هم که مفت است، ول مي دهند پاي آنها. سر سبزند و پر گل. کمتر ديده ام که کسي به آنها توجهي کند. دستي به آنها بکشد. چند لحظه اي به اين همه زيبايي نگاهي بيندازد. شلوغي و جست و خيز گنجشکها را تماشا کند. فقط بعضي وقتها مسافراني را ديده ام که با آنها عکس ميگيرند و البته برخي شان با ژست و حالاتي که افتد و داني. کار بدي هم نيست، خيلي هم خوب است. 

گاهي نزديک اين گل ها مي روم، خيلي نزديک. در آن احوالات که غرق فکر و خيالم، يک چيزي به من " اميد" را نشان مي دهد... مي دانم که طي ميليون ها سال فرآيند تحول، در جستجوي ادامه بقا و حيات، اين گلها تغيير کرده اند، رنگ گرفته اند، شکل گرفته اند که انرژي خورشيد را به دام اندازند و غذا بسازند، که حشرات را جلب خودشان کنند، که رقبا را از ميدان به در کنند و... اما چرا براي من و ديگران اين گل ها زيبايند؟ اگر او زيباست و مي دانم که زيباست. من به چه کار او مي آيم؟ درک و فهم زيبايي او، چه نقشي در ادامه زندگي اش، در تلاش هر روزه اش براي جذب نور و گل کردن ورشد و باليدن دارد؟ چرا زيبايي آنها به من حس و حال زندگي، توان يک قدم ديگر هم برداشتن، انگيزه يک نفس ديگر هم کشيدن مي دهد؟ آيا به اين دليل است که مراقبتش خواهم کرد؟ پناهش خواهم بود؟ غذا و آب به او خواهم رساند، شاخه هايش را هرس و آفات را از او دور خواهم کرد؟ آيا همين انتظار، اميد نيست؟

  

 

 

تصاویر

  • اميد

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.