Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
اینجانب...

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سالها پيش اولين نامه اداري و رسمي را اين چنين آغاز کردم که اينجانب...اگر از موضوع تکراري "مي خواهيد چه کاره شويد" در زنگ انشاء بگذريم، از زماني که به مقتضاي سن به فکر کاروبار آينده افتادم، هيچگاه در اين خيال نبودم که کارمند شوم. اما شدم. حتي يکسال کارمند نمونه هم شدم!! بمانند بسياري، ساليانِ عمر به تعارض بين کارِ گِل که نانمان از آن در مي آمد و مي آيد و آرزوي کارِ دل گذشت و مي گذرد.
تا يادم مي آيد خواندن و نوشتن را بسيار دوست داشته ام. دفاتري سياه کردم که برخي را به يادگار نگاه داشته ام و برخي را از سرغفلت به باد فنا داده ام. چند سالي وبلاگ هم مي نوشتم. تا اينکه تصميم گرفتم بيشتر، جدي تر و با ايده و طرح هدفمند و به سامان تري از اين پديده عجايب الغرايبِ " اينترنت" استفاده کنم. از اين رو اين وب سايت شخصي را به راه انداختم تا چه شود؟...در هر حال اينجانب:  
 خراساني ام. شمال خراسان. رگ و ريشه ام بجنوردي است. دوران خوش کودکي در خانه پدر بزرگم و کنار مادر بزرگ گذشت. روحشان شاد . مسئوليت و بار زندگي ما(بنده و خواهر و برادرانم) بيشتر بر دوش مرحوم مادرم بود. زني فداکار و خستگي ناپذير. نوجواني ام در مشهد گذشت. ديپلم گرفتم و پس از قبولي در اولين کنکور بعد از باز گشايي دانشگاهها در سال 1361 وارد دانشگاه تهران شدم. در آن سال فقط براي گروه پزشکي و فني مهندسي، آن هم بسيار محدود، دانشجو پذيرفته مي شد. با آنکه به قول معلمانِ آن روزها "شاگرد خوبي" بودم، اما از قضاي روزگار و بازي زمانه، که بعدها هم بسيار بنده را به چرخش و گردش واداشت، رشته اي قبول شدم که حتي نمي دانستم آن را انتخاب کرده ام: بهداشت صنعتي. هيچوقت از اين رشته خوشم نيامد و همواره در آرزوي خلاصي از آن و ادامه تحصيل در زمينه ديگري بودم. اما دوران دانشجويي بسيار خوشي داشتم. رفيقان با معرفت و اهل حال و مرام، که هنوز هم رهين منت محبت هايشان هستم. هرچند روزگار از اين سو تا آنسوي ربع مسکون و هفت اقليم پراکنده مان کرده است. معجون و ترکيب زندگي دانشجويي و سالهاي جنگ و آن دوران بنده و دوستانم را ديگرگونه ساخت( و مگر نه اينکه ادعاي همه نسل هاست که: ما فلان و بهمان هستيم و روزگارمان چنين و چنان بود!)
پس از ليسانس و سربازي و چند سالي کار، درسال1375 فوق ليسانس برنامه ريزي محيط زيست دانشگاه تهران قبول شدم. اما عمري بر من گذشته بود. ازدواج کرده بودم و در گيرودارِ غمِ نان در آوردن و به غفلت خوردن. دوره و زمانه هم عوض شده بود. ديگر دوران دانشجويي، به سبک و سياقي که مي شناختم، تمام شده بود. اما دلخوشيم، درس و بحثي بود که دوستش داشتم و اساتيد بزرگي بودند که واقعا " استاد" بودند: دکتر مخدوم، دکتر بحريني، خانم دکتر بهبهاني، دکتر کهن، دکتر کهرم و... البته عنوانِ فوق ليسانس که آن روزها هنوز ارج و قربي داشت و باعث سربلندي و اعتماد به نفس.
اواخر فوق ليسانس به لطف دوستي گرامي که بسيار از ايشان آموختم، در کيش مشغول به کار شدم که هنوز هم بر سر کارم! ده سالي هم مي شود که در مرکز آموزش عالي علمي کاربردي، به کارِدل، يعني آموختن و مثلا آموزاندن، مشغولم. روزي که به کيش آمدم پسرم تازه متولد شده بود و امروز سوم راهنمايي است. ماجراها و داستانهايي در زندگي و در اين جزيره کوچک و زيبا بر من رفته است که مثنوي هفتادمن است و البته گوشه ها و نکته هايي از هزاران به نظر خوانندگان و بينندگان اين سايت خواهد رسيد.

و امروز در آستانه‌ي خودم هم نمي دانم چي، ايستاده ام! که فرمود:


هر نفس نو می‌شود دنیا و ما
بی‌خبر از نو شدن اندر بقا
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
در فغان و جست و جو آن خیره‌سر
هر طرف پرسان و جویان در بدر

                                                                                                                             
                                                                                                                                           جزيره کيش-27 بهمن ماه 1392