Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
سفرنامه
يکشنبه 11 خرداد 1393
نظرات 0   بازدیدها: 923
  • ارسال به دوستان
  • چاپ خبر
از لر غيور به اصفهاني زرنگ(نسخه کامل!)

از لر غيور به اصفهاني زرنگ(نسخه کامل!)

قول سفرنامه اي حادثه اي و مهيج و عشقي و درام و ... داده بودم. خوب! از بقيه خبر ندارم اما حادثه را داشت. صبح سه شنبه که سر کار آمدم و به عادت هميشگي بعد از خوردن صبحانه ، انترنت را که باز کردم ، ديدم به!يه! چه توفاني در تهران آمده. هول و ولاي سفر داشتم، هول و ولاي قيامت هم به جانم افتاد. اين سايت هواشناسي را باز کن، آن سايت خبري را ببين، که همه جماعت بالاتفاق مي گفتند که عصر سه شنبه هم دوباره توفان مي شود. خلاصه چه درد سرتان بدهم از خير سفر به تهران و رفتن به رفتينگ گذشتم. خير سرم تور خريده بودم که با شهريار از تهران برويم چلگرد(کوهرنگ) و در آبهاي خروشان کارون قايقراني کنيم. بقول آق دايي همام آقا: نشد که بِشد!

اما براي برگشت برنامه ريزي کرده بودم که اصفهان بمانيم و هتل عباسي برويم. پولش را هم پرداخت کرده بودم. بقول معروف اين ديگر مال بود، جان که نبود! خلاصه بار سفر بستيم و رفتيم به نصف جهان.

اصفهان شهر قشنگي است. اما حيف که زاينده رود خشک است. حقيقتا دردناک است. گويي هنوز از ميان اعصار و قرون دعاي داريوش شنيده مي شود که: اهورامزدا اين سرزمين را ازخشکسالي بپاياد. و خدواند هم نمي پايد که خودمان اين بلا را بر سرخودمان آورده ايم. اما تعطيلي بود و شهر خلوت و هوا بسيار خوب و درختان سر سبز. هتل عباسي که باز سازي شده کارونسراي ساخته شده توسط مادرِ شاه سلطان حسين است، حقيقتا ديدني و باصفا است. کارکنانش هم خوشرو و کمک کننده.  هنگام پذيرش کمي معطل شديم. کارمند هتل بسيار معذرت خواهي کرد. روزي هم که  هتل را ترک مي کرديم باز پوزش خواست. به شهريار گفتم: من واقعا انتظار اين عذرخواهي را نداشتم اما او با همين چند کلمه حال مارا بسيار خوش کرد. همان قانونِ: زندگي يعني جزئيات.

يک روز عصر به باغ گلها رفتيم . يادش بخير سالها پيش با دوستان و اساتيد دانشگاه آن را ديده بودم. گلها را ديديم و جانمان تازه شد.

سرشبي خودمان را به آش رشته چايخانه هتل دعوت کرديم. خوش مزه بود و زياد خوردم. شب هم با چايي نبات که چند پر نعناع داخلش بود خودمان را از دل درد فارغ کرديم. کاش دردهاي آن يکي دلمان هم با چايي نعناع رفع مي شد!!

سري به مسجد جامع زديم. اما چون همان اولش نگذاشتم شهريار از بساطي کثيف پرمگس کنار خيابان، پيراشکي بخرد، دعوامان شد و بدقلقي کرد و نگذاشت همچي با فراغ دل مسجد فخيم يادگار وزراي خردمندِ سلاطين سلجوقي و مغول را ببينم. اين چراغدان زيبا هم باز مرا به ياد سليقه و ذوق پيشنيان انداخت. صلواتي بر روح آنان فرستادم و ناسزايي به ريش معماران و طراحان روزگارمان بستم

حاشيه: وقتي مي نويسم، گاه اول شخص مفرد است و گاه متاثر از سلطان صاحبقران؛ سوم شخص جمع. شما با بزرگواري ببخشيد

تصاویر

  • از لر غيور به اصفهاني زرنگ(نسخه کامل!)

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.