Background Color:
 
Background Pattern:
Reset
سفرنامه
شنبه 20 اسفند 1390
نظرات 0   بازدیدها: 732
  • ارسال به دوستان
  • چاپ خبر
 سربالايي-اسفند90

سربالايي-اسفند90

سالها پيش، نمي دانم به چه مناسبتي و چه دليلي، براي رمضانعلي، باغبان پدر بزرگم توضيح مي دادم که زمين گرد است و کروي. در راه-ازجنوب به شمال-به اين موضوع فکر مي کردم که با اين حساب دارم سربالايي مي روم. راستش مدتي بود که قصد داشتم سري به ميمند کرمان و اکو کمپ متين آباد بزنم. هوا توفاني بود و نمي شد. همکاران هم از دستم عاصي شده بوده اند که بي حوصله شده بودم و مرتب گير مي دادم و آنها دست به دعا که زودتر بروم. بالاخره با لندينگ کرافت به ساحل رسيدم. ديدني ناخداي چاق قد کوتاهي بود که تمام مدت چرت مي زد و پايش را روي ميز تجهيزات ناوبري شناور گذاشته بود و سکان هم براي خودش مي چرخيد! خوردني هم ميگوي کبابي هتل  بود که البته فردا صبح فهميدم به قيمت خون پدرشان با بنده حساب کره اند
بقول راننده جماعت، تو راه " بندر" ، حاجي آباد جاي خوبي است با پرتقال و نارنگي عالي و خرماهاي عالي تر. خريدي کردم و ديگر جاده پر تريلي و کاميون بود و گوش سپردن صد باره به ترانه هاي دميس روسس تا خود ميمند.  روستايي شگفت و زيبا است و خوشبختانه دور از راه و  خلوت. خانه هايي کنده شده در دل صخره ها با يک عده پيرمرد و پيرزن. البته فصل توريستي نيست. اما فکر نکنم چندان هم شلوغ شود. اين خراساني بودن بنده هم گره گشا است. تا مي گويم اهل آن ولايتم، ياد امام رضا به دل ها مي افتد و چهره ها باز مي شود و حرم و زيارت و ...هوا خوب بود و آفتاب لذت بخش . در روستا مي گشتم که گذارم به پيرمردِ ک...اد( منظورم همان معادل تنبل است!!!) سبد فروشي افتاد که نه پول خرد داشت و نه در تمام مدتي که بنده خريد مي کردم و اين در و آن در مي زدم که پول خرد جور کنم از جايش تکان خورد. مصداق کامل اين شعر جاودانه حافظ
که من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
چنان لم داده بود و از آفتاب آخر زمستان لذت مي برد که پرنس چارلز هم در باکينگهام گ.. مي خورد چنين راحت بخوابد

 

 


راه طولاني بود و  آن روز چهارده ساعت رانندگي کردم تا به اردستان رسيدم. شاهراه جنوب به شمال خسته کننده است. قطار تريلي هايي که خاک و سنگ به بندر مي برند و از شير مرغ تا جان آدميزاد از چين و ماچين براي خلق الله مي آورند که به غفلت بخورند و بپوشند و ببينند . هزار فکر و خاطره از سرم گذشت. اعتراف مي کنم که بارها آرزو کردم کاش هنوز بود و صدايش خستگي از تنم مي برد. کاش بود و مي پرسيد: رسيدي؟ گاه دلتنگ مي شدم اما دشتها و بيابانهاي بي انتهاي دو سوي جاده افقهايي را نشان مي داد که هنوز پيش روي است. هزار شکر که هنوز با ديدن خورشيد سرخ رنگ، جان و تنم مي لرزد و بي اختيار سپاس رحمتش مي گويم و سپاسگزار زيبايي هايش. شب از نيمه گذشته بود و داشتم از اردکان مي گذشتم. تصوير بزرگي از زنده ياد ايرج افشار بر ميدان شهر نصب شده بود. چهره خندانش به يادم آورد که چگونه شور و شوق " گشتن و گذشتن" را بر جانم اندخت.

تصاویر

  •  سربالايي-اسفند90
  •  سربالايي-اسفند90

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.